دلیل این همه نبودن
سلام دخترقشنگم...ازغیبت طولانیم گله نکن آخه خودت میدونی شرایط کاری باباجونو...بعداسباب کشی وکارای کرده ونکرده دوباره بابایی راهیه ماموریت شد....مام خانه بدوش راه افتادیم خونه مامان بزرگ اینا...همیشه خبرماموریت رفتن بابایی برام سخته امااین روزا ک هروقت بابایی اسم ماموریت میاره دلم فقط به حال تومیسوزه ک مجبوری 20 روزنبودبابایی وتحمل کنی این ک هرمردی رومیبینی دلت میخادبغلت کنه وقتی هم بعد20 روزباباتومیبینی اولش همش نگامیکنی بعدم حاضرنیستی ازبغلش بیای پایین
مث همیشه این دفه هم خیلی سخت گذشت...امابه قول بابایی هرچی بودتموم شد
حالاتوخونه جدیدیم..اینجاتوواسه خودت یه اتاق داری که البته هنوز نتونستم بچینمش...کارای طراحی رودیواراشم مونده خودم اتاقتورنگ زدم وبایدبگم تواین مدتی که منووباباداشتیم به سروگوش این خونه میرسیدیم...توخیلی اذیت شدی...آخه مااینجاکسی رونداریم که توروبسپریم بهش فاکتورازاینکه خودت بی من جایی نمی مونی
باباجون خیلی زحمت کشیده تاخونه جوری شه که مادوس داریم...من خیلی ممنونشم به خاطرزحماتش
این روزا حسابی برای منوبابات دلبری میکنی....بااون زبون شیرینت...ینی قشنگ خودتوتودل بابات جاکردی جایی هم واسه من نذاشتی...نسبت به قبل ارومتروحرف گوش ن ترشدی اما لجبازیت همچنان برقراه
..غذاخوردنت بد نی اما بایدکلی باهات سروکله بززنم واسه یه لقمه...هرطوری که هس به زور به خوردت میدم....آخه من خیلی حرص میزنم سرغذاخوردنت ناراحت میشم وقتی هرکی تورومی بینه میگه لاغرترشدی...فک میکنن چیزی بهت نمیدم وبهت نمیرسم...
تموم مادریم زیرسوال میره
کلمات بیشتری یادگرفتی وتقریبا بیشترکلمات روبا د وت تلفظ میکنی واین بانمک ترت میکنه
توی پست بعدی تموم کلماتی روکه یادگرفتی رومیگم


دلیل این همه نبودن 


